|
*** آخرین نشانه *** 40 داستان سودمند قرآنی
| ||
|
زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان بسوس خانه اش میرفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش بر دوش کشید. کودکان خردسال زن چشم به در دوخته و منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را زمین گذاشت و از زن پرسید: «خوب، معلوم است مردی نداری که خودت آبکشی میکنی، چطور شده که بیکس مانده ای؟» - شوهرم سربازبود. علی ابن ابی طالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال. مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد، سر را به زیر انداخت و خداحافظی کرد و رفت؛ ولی در آن روز آنی از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمیرفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزی رفت و در زد. - کیستی؟ -منم؛ همان بنده خدای دیروزی که مشک آبرا آوردم. حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام. - خدا از تو راضی شود و بین ما و علی ابن ابی طالب هم خدا خودش حکم کند. در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: «دلم میخواهد ثوابی کرده باشم. اگر اجازه بدهی، خمیر کردن و پختن نان یا نگهداری اطفال را من بر عهده بگیرم.» - بسیار خوب، ولی من بهتر میتوانم خمیر کنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم. زن رفت دنبال خمیر کردن. مرد ناشناس فوراً مقداری گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هرکدام که لقمه ای میگذاشت میگفت: «فرزندم! علی ابن ابی طالب را حلال کن اگر در کار شما کوتاهی کرده است.» خمیر آماده شد. زن صدا زد: «بنده خدا همان تنور را آتش کن.» مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد. شعله های آتش زبانه کشید. چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود میگفت: «حرارت آتش را بچش، این است کیفر آنکس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی کند.» در همین حال بود که زنی از همسایگان به آن خانه سرکشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحبخانه گفت: «وای به حالت! این مرد را که کمک گرفته ای نمیشناسی؟! این امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب است.» زن بیچاره جلو آمد و گفت: «ای هزار خجلت و شرمساری از برای من! من از تو معذرت میخواهم.» - نه، من از تو پوزش میطلبم که در کار تو و در حق تو کوتاهی کردم. [ دوشنبه 7 شهریور1390 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
طالب علمی هرچه قدر در کلاس درس از استاد میشنید، باز هم علم را ندانسته خارج میشد. آخر سر خبر دادند کاروانی در فلان روز و فلان ساعت به طرف نجف اشرف عازم است. آماده رفتن شد. به نجف که رسید، بر مزار علی (ع) مشرف گشت. از او تا سه روز درک و فهم علم را حاجت کرد و از نادانی نجات خواست. علی (ع) یک شب بر خواب جوان طالب علم فرود آمد، و بر گوش او «بسم الله الرحمن الرحیم» نواخت. پس از آن اتفاق، جوان در سر جلسات درس، استاد را با سوال و جوابهای زیرکانه گمراه میکرد. این رویداد تا یه مدت ادامه داشت تا اینکه یک روز استاد آن طالب علم را پس از کلاس اذن رخصت نداد. با او کلامی همنشین شد و به جوان گفت: «حواست باشد، همان مرد شریف و پاکی که بر در گوش تو نام اعظم پروردگار را نواخته، برای من تا والضالین تمام کرده است.» [ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 12:20 بعد از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
منصور دوانیقی هر چندی یکبار به بهانه های مختلف امام صادق (ع) را از مدینه به عراق میطلبید و تحت نظر قرار میداد. گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع میشد. در یکی از این اوقات که امام در عراق بود یکی از سران سپاه منصور، پسر خود را ختنه کرد. عده زیادی را دعوت کرد و ولیمه مفصلی داد. اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند. از جمله کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند امام صادق (ع) بود. سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند. در این بین یکی از مدعوین آب خواست. به بهانه آب، قدحی از شراب به دستش دادند. قدح که به دست او داده شد، فوراً امام صادق (ع) نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت. خواستند امام را مجدداً برگردانند، برنگشت. فرمود رسول خدا فرموده است: «هر کس بر سر سفره ای بنشیند که در آنجا شراب است، لعنت خدا بر اوست.»
[ جمعه 31 تیر1390 ] [ 11:9 قبل از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
رسول اکرم (ص) در یکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند. به هیزم و آتش نیاز داشتند، فرمود: «هیزم جمع کنید.» عرض کردند: «یا رسول الله! ببینید این سرزمین چقدر خالی است! هیزمی دیده نمیشود.» فرمود: «در عین حال هرکس هر اندازه میتواند جمع کند.» اصحاب روانه صحرا شدند، با دقت به روی زمین نگاه میکردند و اگر شاخه کوچکی میدیدند برمیداشتند. هرکس هر اندازه توانست ذره ذره جمع کرد و با خود آورد. همینکه همه افراد هرچه جمع کرده بودند روی هم ریختند، مقدار زیادی هیزم جمع شد. در این وقت رسول اکرم (ص) فرمود: «گناهان کوچک هم مثل همین هیزم های کوچک است، ابتدا بنظر نمی آید، ولی هرچیزی جوینده و تعقیب کننده ای دارد؛ همانطور که شما جستید و تعقیب کردید اینقدر هیزم جمع شد، گناهان شما هم جمع و احصا میشود و یک روز میبینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی آمد، انبوه عظیمی جمع شده است.» [ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
حضرت عیسی (ع) به حواریین فرمود: «من خواهش و حاجتی دارم، اگر قول میدهید آنرا برآورید بگویم.» حواریین گفتند: «هرچه امر کنید اطاعت میکنیم.» عیسی (ع) از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست. حواریین در خود احساس ناراحتی میکردند، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی (ع) را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست. همینکه کار به انجام رسید، حواریین گفتند: «شما معلم ما هستید، شایسته این بود که ما پای شما را میشستیم نه شما پای ما را.» عیسی (ع) فرمود: «اینکار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را بر عهده بگیرد «عالِم» است. اینکار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده دار تعلیم و ارشاد مردم میشوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساساً حکمت در زمینه تواضع تواضع رشد میکند نه در زمینه تکبر، همانگونه که گیاه در زمین نرم دشت میروید نه در زمین سخت کوهستان.» [ یکشنبه 19 تیر1390 ] [ 8:12 بعد از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
مرد انصاری خانه جدیدی در یکی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد. تازه متوجه شد که همسایه ناهمواری نصیب وی شده است. به حضور رسول اکرم (ص) آمد و عرض کرد: «در فلان محله، میان فلان قبیله خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیکترین همسایگان من شخصی است که نه تنها وجودش برای من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در امان نیستم. اطمینان ندارم که موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.» رسول اکرم (ص) چهار نفر: علی، سلمان، ابوذر و شخصی دیگر را-که گفته اند مقداد بوده است-را مأمور کرد با صدای بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ کنند که «هرکس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.» این اعلام در سه نوبت تکرار شد. بعد رسول اکرم با دست مبارکشان به چهار طرف اشاره کرد و فرمود: «از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب میشوند.» [ پنجشنبه 16 تیر1390 ] [ 12:14 بعد از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
تا چشم ام حمیده، مادر امام کاظم (ع) به ابو بصیر-که برای تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق(ع) آمده بود- افتاد اشکهایش جاری شد. ابو بصیر نیز لختی گریست. همینکه گریه ام حمیده ایستاد، به ابو بصیر گفت: «تو در ساعات احتضار امام حاضر نبودی، قضسه عجسبی اتفاق افتاد.» ابو بصیر پرسید: «چه قضیه ای؟» گفت: «لحظات آخر زندگی امام بود. امام دقایق آخر عمر خود را طی میکرد. پلکها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلکها را از روی هم برداشت و فرمود: «همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید.» مطلب عجیبی بود. در این وقت امام همچو دستوری داده بود. ما هم همت کردیم و همه را جمع کردیم. کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس میخواهد چه بکند و چه بگوید؟! امام همینکه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داد و فرمود: «شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک میشمارند، نخواهد شد.» ». [ دوشنبه 13 تیر1390 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ بهنام جهانگیری ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||